صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )

256

الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )

مسلمانان چيز ديگرى بود و به اين جواب قانع نگشتند و آن دو ناچار گفتند : « ما از افراد ابو سفيانيم . » مسلمانان هنوز گمان مىكردند كه قافلهء ابو سفيان فرار نكرده است . ( 1 ) پيامبر از نماز فارغ شد و عتاب وار گفت : راست گفتند ، آزارشان داديد ؛ دروغ گفتند ، رهايشان كرديد . [ به يقين بدانيد كه : ] اين دو جوان از لشكر قريش‌اند . سپس خطاب به آن دو جوان گفت : دربارهء قريش به من خبر دهيد . گفتند : پشت اين تپهء بزرگ ريگزار و دور [ از مدينه ] مستقرند . گفت : عدهء آنان چند نفر است ؟ گفتند : نمىدانيم ؛ اما زياد هستند . گفت : هر روز چند شتر مىكشند ؟ گفتند : روزى نه شتر و روزى ده شتر . پيامبر گفت : تعدادشان ميان نهصد تا هزار نفر است . سپس گفت : چه كسانى از بزرگان قريش آمده‌اند ؟ گفتند : عتبه و شيبه ، پسران ربيعه ، ابو البخترى پسر هشام ، حكيم پسر حزام ، نوفل پسر خويلد ، حارث پسر عامر پسر نوفل ، طعيمه پسر عدى ، نضر پسر حارث ، زمعه پسر اسود ، ابو جهل پسر هشام ، اميه پسر خلف و [ نبيه و منبّه پسران حجاج ، سهل پسر عمرو ، عمرو پسر عبد ودّ ] از مردان نامدار مكه پيامبر خطاب به مسلمانان گفت : « اينك مكه جگرگوشه‌هاى خود را به سوى شما انداخته است . » [ يعنى ، به جنگ تمام عيار شما آمده‌اند . ] ( 2 ) آمدن باران خداوند - جلّ جلاله - در آن شب ، بارانى نازل كرد كه براى مشركان بارانى بسيار تند و زيان‌بار بود و آنان را از پيشروى بازداشت . و براى مؤمنان بارانى آرام و نم نم بود و آنان را - به خوبى - پاكيزه كرد و شستشو داد و وسوسه‌ها و دودليها را - به كلّى - از آنان زدود و برايشان زمين و ريگزارها را هموار و سفت و آمادهء راه رفتن كرد و قدمها را استوار و جايگاهها را